هرزه گرد و هرجایی



هرزه گرد و هرجایی


چهارشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٥
 

 

ترم آخری که در دانشگاه تحصيل کردم مواجه شد با «انتصاب» رئيس «حکومت» جديد آقای احمدی نژاد. يکی از سياه ترين و تلخ ترين دورانی که در دانشگاه گذراندم همين دوران بود. يکی از شواهدم بر اين مدعا  عکس هايی است که ديروز هنگام عبور از پارک دانشکده تربيت بدنی دانشگاه فردوسی گرفتم. خودتون اين عکس ها رو ببينيد و قضاوت کنيد:

 

احسان

 

 

 

 

 

¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ

یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٤
 

 

ابر آذاری  برآمد ،   باد   نوروزی   وزيد

وظیفه گر برسد، مصرفش گل است و نبيد

 

می گویند شاهان هخامنشی در روز نوروز و در تالار آپادانا بار عام می دادند و مردم، نمایندگان کشورهای خارجی، استادان و گروههای مختلف به پیشگاه شاه  بار می یافتند، هدیه می دادند وهدیه می گرفتند. پادشاه با جامه ابریشمی و ارغوانی رنگ خود برسرير سلطنت می نشست و موبد موبدان با سینی بزرگی که در آن نان و سبزی ، شراب ، انگشتر، شمشیر، دوات و قلم بود با اسب و باز به پیشگاه شاهنشاه می رفت و شادباشی به این عبارت می گفت:

«شاها! به جشن فروردین به ماه فرودین، آزادی پیروز گشت و دین کیان، سروش آورد ترا به دانایی و بینایی و کاردانی.

 شاها! دیر زیوی با خوی هژبر، شادباش به تخت زرین، انوشه خور به جام جمشید و آیین نیاکان.

شاها! در همت بلند باش، نیکوکاری و داد و راستی نگهدار، سرت سبز و جوانيت چون خوید، اسبت کامکار و پیروز به جنگ، تیغت روشن و کاری به دشمن، بازت گیرا و خجسته شکار، کارت راست چون تیر، سرایت آباد و زندگی بسیار باد.»

 

نوروزتان پیروز و زنگیتان بسیار باد.

 

احسان

 

 

 

¤ نوشته شده در ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ

جمعه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٤
 

 

تموم شد....... به همین راحتی! وقتی صدای دست زدن بچه ها رو بعد از دفاع پروژه شنيدم ؛‌ فهمیدم که امروز پایان پنج سال تحصیل در مقطع لیسانس و دو سال در مقطع فوق لیسانسه. با همه سختیها، خوشیها و خاطراتی که هفت سال از زندگی 26 سالمو به خودش اختصاص داده. الان که فکر می کنم تنها خاطره ای که از دانشگاه فردوسی مشهد برام مونده بوی فضله کلاغهاییه که در فضای دالان سبز دانشکده داروسازی به مهندسی به مشام می رسيد. (بچه های دانشکده مهندسی خوب می دونن کجا رو می گم)

                                                                                                         احسان

¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ

سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٤
 

 

لحظه ها می گذرند و من هنوز دست از تلاش مذبوحانه ام برنداشته ام‌؛ دنيايی نوساخته و مدينه ای فاضله را انتظار می کشم که هنوز حتی سرابش را هم در افق دوردست بيابان زندگيم نمی بينم. هيچ رنجی سخت تر و جانکاه تر از تلاش برای آنچه در روزيت مقرر نشده نمی شناسم. پس خدايا ! روا مدار که بکوشم برای آنچه در روزيم مقرر نکرده ای.

الهم لا تعننی به طلب ما لم تقدرلی فی رزقی

احسان

¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ

پنجشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٤
 

 

   دو حکايت ....

- نقل است گبری بود در عهد شيخ بايزيد ‌؛‌ گفتند مسلمان شو ؛ گفت : « اگر مسلمانی اين است که بايزيد می کند من طاقت ندارم و اگر اين است که شما می کنيد آرزو نمی کنم . »

- ابوحازم به قصابی بگذشت که گوشت می فروخت . قصاب گفت : يا باحازم از این گوشت بخر که فربه است . گفت سيم ندارم . گفت زمانت دهم . گفت : من خود را زمان دهم نيکوتر از آن که تو زمان دهی .

 

ای  دوست  ميان  ما  جدايی  تا کی؟

چون من توام اين منی و مايی تا کی؟

 

با غيرت تو نشان غيری چو نماند

پس در نظر اين غير نمايی تا کی؟

 

 

احسان 

¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ

جمعه ۱٥ مهر ،۱۳۸٤
 

 

ماه رمضون هم شروع شد ..... با همه خاطراتی که ازش دارم ..... هنوزم بهترین تصویر زندگیم بوی نان داغ و مزه پنیر و رنگ تربچه های نقلی و قرمز مادر بزرگ تو اون خونه قدیمی با اون حیاط بزرگ و حوض کوچیکشه .... اون موقع ها ماه رمضون تو تابستون بود .... ایوون آجر فرششو ابپاشی می کرد ، تخت چوبیشو کشون کشون می برد زیر درخت انار و بعدشم سفره و بساط سماور و چای ..... آخر از همه هم اون رادیو قدیمی دو موجش رو روشن می کرد و آویزونش می کرد از شاخه درخت .... وای که ای رادیو رو چقدر دوست داشتم ....صدای ربنای شجریان با بوی  خاک و نسیم ملایم دم غروب و بازی برگهای درخت انار .....

رمضان فقط ماه ضیافت خدا نیست ، رمضان ماه رجعت به گذشته هم هست  ، رجعت به کودکی و تصویرهای بکر و تکرار ناپذير. اصلا شاید به همین خاطره که تو این ماه آدما یه جور دیگه می شن ، سرزنده تر و خوش مشرب تر....

 

 

 

ماه رمضان برای من یه فرصت خوب برای مطالعه متون عرفانیه .... سال قبل چهل و دو فصل و محبت نامه خواجه عبدالله انصاری رو یه دور کردم .... این ماه فعلا منطق الطیر عطار رو شروع کردم .... تا چه پیش آید.

 

 

ای غایب چشم و حاضر دل چونی         /        وی شاخ گل شکفته در گل چونی

یکبار   نگویی   به   رفیقان  وداع         /        کاخر تو در آن  اول منزل چونی

 

احسان

¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ

چهارشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٤
 

 

چشاش پر اشک شده بود ... نگاهشو دوخته بود به دامنه کوهی که غروب غم انگیز دامنه شو طلایی رنگ کرده بود . بار سنگینی رو دلش سنگینی می کرد ، خواستم اشکاشو پاک کنم و ازش معذرت بخوام ، اما سارنگ ابروهاشو بالا انداخت و با ایماء و اشاره بهم فهموند که الان وقتش نیست . الان که فکر می کنم می بینم بهتر بود گوش به حرفش نمیدادم.... ای کاش تا آخر ناگهاشو از افق برنمیگرفت به من نگاه نمی کرد . فکر نمی کنم تا آخر عمرم بازی پرتو طلایی آفتاب غروب رو تو چشای اشک آلودش فراموش کنم .....

 

احسان

 

¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ

دوشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٤
 

 

الهی ! نه از کشته تو خون آید و نه از سوخته تو درد ، زیرا که کشته تو به کشتن شاد است و سوخته تو به سوختن خشنود .....

نفس را به خدا خواندم ، اجابت نکرد ، ترک او کردم و تنها رفتم به حضرت ......

چند سال من نگهبان دل بودم و جند سال دل نگهبان من . و چند سال است نه من از دل خبر دارم و نه او از من .

سخنان بالا از خواجه عبدالله و بایزید بسطامی نقل شده اند .

 فکر می کنم مدتهاست دچار یک مشکل بزرگ شده ام . مشکلی که اولین جرقه هاشو ترم اول یا دوم دوره کارشناسی احساس کردم . این مریضی مزمن رو سالهاست که همراه دارم و این روزها حس می کنم بدجوری داره خوره وار تمام وجودمو از درون می خوره و هر روز عصبیترم می کنه ....می دونین .... حس می کنم دچار موتاسیون شده ام ..... اولین بار با این کلمه تو یکی از کتابهای داریوش شایگان آشنا شدم ... به گمانم کتاب آسیا در برابر غرب بود ..... بچه هایی که زیست شناسی خوندن و مثل من تمام عمر دوره دبیرستان رو با قوانین کپلر و نیوتون و کیریشهوف سر و کله نزدن بهتر می تونن موتاسیون رو توضیح بدن ..... فکر کنم در زیست شناسی موتاسیون یه جور جهش ژنتیک در اثر عوامل محیطی مثل پرتوهای رادیو اکتیو یا اشعه ماورای بنفش یا هر چیز مضر دیگه باشه .... در اثر موتاسیون یه موجود به موجودی کاملا متفاوت با قبل تبدیل می شه که حکماً هم نمی توان گفت این جهش به نفعشه ..... اما موتاسیون در علوم اجتماعی و جامعه شناسی به تحول آنی و سریع افراد در اثر سیگنالهای فرهنگی اقوام و تمدنهای دیگراطلاق میشه ..... در اثر این تحول فرد دیگر نه آن است و نه این ؛ زیرا همه چیز خیلی سریع اتفاق می افتد .... تو که تا دیروز حافظ و مولوی و عطار می خواندی به ناگاه آلبر کامو و ژان پل سارتر و کافکا می خوانی ..... تو که هنوز با گذشته آشنا نشده ای به ناگاه وارد فضای ابر آلود جدیدی می شوی که نه مرده ریگ اشراقی و عرفانی گذشته ات می گذارد تمایلات ماتریالیستی و لیبرال امروزت را ارضا کنی و نه دید مادی و طبیعت گرای امروزت به تو اجازه می دهد دوباره به ساحل امن و آرام و اشراق گونه قدیمت بازگردی ..... تو هیچ می شوی...... نه این و نه آن ...... تو دچار موتاسیون شده ای .... درست مثل اینکه جهش ژنتیکی به تویی که در خشکی زندگی می کنی یک باله بخشیده باشد و تو ندانی با آن چه کنی .....

دیروز که چند خطی الهی نامه می خواندم خیلی بیشتر با این مشکل روبرو شدم ...... می ترسم ... خیلی می ترسم ..... یک بار دیگه چند جمله اول نوشته منو بخونین ......  کدومتون می تونین اینجوری زندگی کنین ؟ ... چرا دیگه نمیشه کسی رو با ویژگیهای ابوالحسن خرقانی و حسن منصور حلاج و سنایی غزنوی پیدا کرد ......

« چهل سال در عبادت جگر خوارگی کردم » ...... « هشتاد سال ! در مجاهدت گذرانیدم » .... « به دوازده ! سال آهنگر نفس خود بودم و پنج سال! آینه دل خویش بودم و یک سال­­­­! اندر آینه می گریستم ، زناری دیدم بر ظاهر خویش ، دوازده سال ! در آن بودم تا ببریدم ، پس بنگریستم ، دیگر بار بر باطن خویش زناری دیدم ، پنج سال ! ا­ندر آن کردم تا چگونه ببرم . پس مرا کشف ا­فتاد ، به خلق نگریستم همه را مرده دیدم ، چهار تکبیر بر ایشان زدم !» ......« چهل سال ! آنچه آدمیان می خوردند نخوردم » ......

نمی پرسم آیا می توانید اینگونه زندگی کنید .... می پرسم آیا می توانید فقط تصور این ریاضتها را بکنید ؟؟؟؟؟ .....

احسان

 

¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ

شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٤
 

چند وقتیه همه چیز برام علی السویه شدند ، از آدمها گرفته تا کتاب و اینترنت و روزنامه ، .... وقتی تو خیابون راه می رم و چشام به آدمها می افته یاد این تعبیر " هدایت " از آدمهای مزخرف دور و برش می افتم : « یک مشت روده که یک دهان از بالا و یک آلت تناسلی از پایین زینت بخششونه .... »

فعلا نمی تونم بیشتر از این بنویسم ؛ باید یه مدتی سعی کنم تا آلام روحی که سخنرانی رئیس جمهور دانشمندمون تو سازمان ملل نصیبم کرده التیام بدم .... نمی دونم دوباره کی می نویسم....... هرچند که اصلا مهم نیست !!!!!!

احسان

¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ

پنجشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٤
 

 

عينکشو در آورد ؛ با دوتا انگشتش چشاشو ماليد و گفت: آقای لايق بايد بيشتر کار کنی ؛ تا ۳۱ مرداد چيزی نمونده ؛ حتما بايد به کنفرانس برسيم. گفتم : آقای دکتر به خدا صبح تا شب دارم کار می کنم ؛ از ساعت ۵/۷ صبح تا ۱۲ شب.   سرشو تکون داد و گفت : آدما دو دسته هستند ؛ اونايی که مقالشون تو کنفرانس ساخت و توليد پذيرفته می شه و اونايی که مقالشون پذيرفته نمی شه .... بيشتر کار کن عزيزم.

احسان

¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ

شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٤
 

 

۱- بينی مو و محکم گرفتم و چشامو بستم و به رفسنجانی رای دادم.... درست مثل يک بچه چهارساله که به اميد شوکولاتی که باباش بهش قول داده داره يه دارو تلخو می خوره .....

۲. فاجعه در راهه.... کيهان برای تيتر فرداش اين مطلب رو انتخاب کرده: ‌« ملت کار را تمام کرد» .... « همه اخبار از پيروزی احمدی نژاد حکايت دارد»

 

زاهد! به تو تقوی و ريا ارزانی

من دانم و بی دينی و بی ايمانی

 

احسان

¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ

سه‌شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٤
 

 

 

دو سه روزي است دارم فکر می کنم برای نماياندن چهره حقيقی آدمی مثل احمدی نژاد چه بايد بکنم. از در مباحثه و استدلال درآيم يا به دامان استعاره و تمثيل پناه ببرم. طنز بگويم يا جد ، هجو بنويسم يا نقد ، حکايت از ايجاز کنم يا اطاله.

تا اينکه ديروز به قرار مالوف تفالی به خواجه زدم و آمد :

 

     ای دل بشارتی دهمت ، محتسب نماند               وز وی جهان برست و بت ميگسار هم

 

و با خود گفتم چه کسی بهتر از حافظ و آن زبان رسوا کننده اش..... حافظی که قرنهاست بغض فرو خورده اش پتکی است بر سر زاهد و سالوس و ريا و صوفی ظاهر پرست ...

امروز احمدی نژاد نماد تمام عيار عبوس زهد و صوفی شهر و گربه زاهد است . می نشيند و برمی خيزد و ريا می کند. لقمه شبه می خورد و از مال وقف درم می بخشد.

از فرداهر روز از زبان خواجه در مورد احمدی نژاد خواهم نوشت.

تبصره : شايد از کلام شاعران ديگر هم استفاده کردم......

 

 

 

 

¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ

یکشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٤
 

قبول دارم... در دو پست قبلي رفتارم به بچه ها بيشتر شبيه بود تا کساني که داعيه دموکراسي و روحيات اصلاح طلبانه دارند ..... ما شکست خورديم ، بدجوري هم شکست خورديم . حالا نبايد جر بزنيم و آسمون و ريسمون  به همن ببافيم که تقلب شد .....اتفاقا مي خوام به بسيجيا و نامزدشون تبريک بگم ...به خاطر کار تشکيلاتي خوب ...به خاطر اينکه تونستن يک شبه کاري غير ممکن انجام بدن.....

 از امروز بايد دوباره شروع کنيم.... اينبار انتخابات درس بزرگي به ما داد .... البته من هرگز خودم را نکوهش نمي کنم که چرا پاي صندوق راي رفتم. نکوهش و گلايه ام متوجه آن بيست ميليون آدمي است که روز جمعه نشستند و با چشمان خيره و از حدقه بيرون زده صعود محمود احمدي نژاد را در جدول آرا ديدند و دم بر نياوردند واجازه دادند تا رئيس دولت تنها با 18 درصد آراء مردم انتخاب شود ، و از قضا رئيس دولت جديد خود شهردار شهري است که با آرا 20 درصد مردم شهرش انتخاب شده است. آيا اين بي عملي و انفعال شما چيزي جز باخت مکرر از شوراي شهر تا انتخابات اخير برايتان به ارمغان آورده است.... سرمقاله کيهان را خوانديد... آنها دوباره به ادبيات هشت سال پيش بازگشته اند... همچون ماري که يک دوره سخت سرما را گذرانده است ولي به سلامت دوباره به بهار رسيده..... با چه چيزي قهر کرده ايد؟ دنبال اثبات چه چيزي هستيد؟ اين عملکرد و اين موضعگيري شما راهي است به ديهي......

احسان

¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ

شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٤
 

 

....حوصله نوشتن ندارم .... با بی ميلی تمام انگشتام روی کيبورد دنبال حروف می گردن.... می خوام فرار کنم....هيچکيو نمی خوام ببينم .... حس يه مسافر کاروان رو دارم که قافله شو تو بيابون لخت کردن.... تکيده و بد احوال اينور و انور می رم... من نمی خوام جايی باشم که احمدی نژاد نفس می کشه... من نمی خوام جايی باشم که ------------------- بچه بسيجی ها رو بشنوم.... دارم خفه می شم.... نه به دليل شکست ....که گنداب آنچه به عنوان انتخابات روی داد هر حسی رو از آدم صلب می کنه..... من نمی خوام اينجا باشم.....

احسان

¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ

شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٤
 

 

الان ساعت ۳:۳۰ صبحه.... شرق آنلاين  رای کروبی و احمدی نژاد و رفسنجانی رو بالاتر از معين اعلام کرده....قاليباف هم فاصله زيادی با معين نداره..... اااااه .... شرق آن لاين از ساعت ۲:۱۰ به بعد به روز نشده....يعنی چی می شه؟؟ بوی ----- احمدی نژاد رو حس می کنم... تورو خدا يکی به من خبر بده.....يعنی مردم نرفتن پای صندوق؟؟ .... بازم يک عدم حضور تاريخی  يا يک فراموشی تاريخی داره فرصت رو از بين ميبره.....نه!!!...حتما مردم شرکت کردن...اين آرا غير رسميه..... تورو خدا يکی يه خبری به من بده دارم از دلشوره می ميرم......

احسان

¤ نوشته شده در ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ

تعداد بازديد کننده

نفر

وضعيت Messenger

لوگو