چشاش پر اشک شده بود ... نگاهشو دوخته بود به دامنه کوهی که غروب غم انگیز دامنه شو طلایی رنگ کرده بود . بار سنگینی رو دلش سنگینی می کرد ، خواستم اشکاشو پاک کنم و ازش معذرت بخوام ، اما سارنگ ابروهاشو بالا انداخت و با ایماء و اشاره بهم فهموند که الان وقتش نیست . الان که فکر می کنم می بینم بهتر بود گوش به حرفش نمیدادم.... ای کاش تا آخر ناگهاشو از افق برنمیگرفت به من نگاه نمی کرد . فکر نمی کنم تا آخر عمرم بازی پرتو طلایی آفتاب غروب رو تو چشای اشک آلودش فراموش کنم .....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

احسان

 

/ 6 نظر / 9 بازدید
sayeh

---هيچ وقت دير نيست---

armaan

با سايه موافقم..به خدا هيچوقت دير نيست آره مطمئنم!...به اميد فردای روشن برای من٬ تو و تمام مردم دنيا

الهه

سلام . هيچ وقت دير نيست . (البته به اهتمام سايه ) شايد منتظر باشه . راستي پيش من هم بيا . خوشحال ميشم .

گلناز

سلام هرزه گرد عزيز.خوبه ديگه هميشه يادت ميمونه که در لحظه بايد حرف دلتو بزنی و کاری که فک ميکنی درسته توش شک نکنی و انجامش بدی

گندم

پاشو برو پيداش کنننننننن...... حالا مطمئنی که تا اخر عمر فراموش نمی کنی؟ ولی خيلی حس بديه. خيلی تجربه کردم ولی ....